داستان زيباي حس عاشقي - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانوصدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کردروحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفتمثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد.هیچ کس اونو نمی دید.همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتنهمه...
قانون عشق - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
قانون عشقساعت یک نیمه شب پنجشنبه شب بود. داشتیم از میهمانی شام برمیگشتیم. صدای بوقبوق ماشینها ما را متوجه ماشینعروس کرد. مامان طبق معمول شروع کرد: ”الهی که خوشبخت بشین، الهی که به پای هم پیر بشین، الهی که همیشه تو زندگی یار و یاور هم باشین...“ گفتم: ”مامانجون اگه اینا میدونستن که شما اینقدر براشون د...
زندگی با بهترین عشق در دنیا - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
زندگی با بهترین عشق در دنیایکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شو...
داستان جالب ، خواندنی و آموزنده, دختر فداکار - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و بهدختر جونت بگی غذاشو بخوره؟روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود...
نکته های زیبا وعاشقانه - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
اينگونه زندگي کنيم : ساده اما زيبا، مصمم اما بي خيال، متواضع اما سربلند، مهربان اما جدي، سبز اما بي ريا، عاشق اما عاقل ======================از کسي که دوستش داري، ساده دست نکش شايد ديگر هيچکس را مثل اون دوست نداشته باشي، از کسي هم که دوستت دارد به آساني نگذر شايد هيچوقت هيچکس را مثل تو دوست نداشته ب...
خیانت - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
الهام (قسمت اخر) - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
جز حال بد احسان و دلتنگیم واسه بچه هام همه چی خوب بود7 ماه بعد ازدواجم فهمیدم باردارمو بچم آبان دنیا میادهر دومون خوشحال بودیمتازه داشتم معنی زندگی رو میفهمیدمکه تو هفت ماهگی بارداریم یه بار یکی زنگم زدفهمیدم دنیاستهمون دوست قدیمیمیه چیزی بهم گفت که دنیا جلو چشمام تیره و تار شدگفت سمیرا 1 ماه بعد از...
الهام6 - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
دیگه باورم شده بود کسی تو این دنیا نمنو نمیخواد تا اینکه با یکی به اسم کامیار آشنا شدم30 ساله بود 9 سال ازم بزرگتر بود.از زنش بخاطر اینکه زنش نمیتونست بچه دار شه جدا شده بود.بهم ابراز علاقه میکرد.سر و وضعش متوسط بودوضع مالیش خیلی خوب بودمنم که از دروغ متنفر بودم سیر تا پیاز زندگیمو واسش گفتماونم قبو...
الهام5 - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
داشتم دیوونه میشدم .....فکر نمیکردم سعیدهم پشتمو خالی کنهگفت مهریتو میدم فقط دست از سرم بردارمجبور بودم چکار میکردم؟هفته ی بعد مونده بود پزشکی قانونیاما یه چیزی مانع طلاقمون شدمن باردار بودم.وقتی سعید فهمید اصلا ناراحت نشدگفت خب به درک بعد به دنیا اومدم بچم طلاقت میدماما یه حرفش منو میسوزوندمیگفت مح...
الهام4 - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
دی ماه فهمیدیم بعد 2/5 الهه حامله شده. بچش هم اوایل مرداد دنیا می اومد.روز یه روز سعید دیر تر می اومد خونهیه کم بهش شک کردم اما چون از چیزی مطمئن نبودم به روش نمیاوردم.گفتم شاید اشتباه کنم.بلاخره پسر الهه و فرشاد دنیا اومد.اسمش رو پویا گذاشتن.سعید ممکن بود بعضی وقتها ساعت 1 شب بیاد خونه. یه شب اومد ...
الهام3 - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
اما حقیقت داشتتا اسفند همون سال برادرم احسان عاشق شد. عاشق یه دختر جنوب شهری.مادرم وقتی فهمید داشت میمردبه هیچ قیمتی نذاشتن حتی با هم حرف بزنن.دختر دایی یکی از دوستاش بوداحسان خیلی با من درد دل میکرد.اسم دختره لیلا بود. 18 سالش بود. پدرش خونه های مردم رو تمیز میکرد.مادرش فلج بوداحسان میگفت یا لیلا ی...
الهام 2 - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
یک هفته بعد دریافت دیپلم در 16 سالگی. احسان با هیجان از دانشگاه برگشت.به مامان و بابام گفت یه خبر دارم که باور نمیکنیدیه کم پچ پچ کردند و بعد دیدم چشمای پدر و مادرم داره از حدقه در میادپرسیدم میشه بهم بگین چی شده؟احسان وقتی خبرو بهم داد اصلا باورم نشدگفت دوستم سعید تو رو دیده میخواد بیاد خواستگاریتخ...
الهام 1 - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
من الهام هستم متولد شهریور 1360بچه آخر خانواده یه برادر دارم که از خودم 7 سال بزرگتره به نام احسانخواهرم هم الهه ازم3 سال بزرگتر بوداز بچگی بخاطر زشت بودن تحقیر میشدمبخصوص توسط خواهرممن آزادی های فراوانی که مادرم به الهه میداد.. حتی یه ذرشم به من نمیدادلبام فوق باریک بینی ده برابر یه دماغ معمولی چشم...
هستی6 - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
بعد شام یه دختر دیگه ی عمه زهره م که تو 17سال بود اومد اسمش هلیا بود طرف سامیار رفت و گفت آقای خوشگل و خوشتیپ شغلتون چیه؟ بهم بر خورد و گفتم همسرم اسم داره وفوق دکتراشو تو مهندسی عموان گرفته سامیار گفت هلیا خانوم شما خجالت نمیکشین هلیا به من گفت چرا همسر خوشتیپتون اینقدر خشنه خیلی عاشقش شدم زدم در گ...
هستی5 - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
همون موقع دویاره یاد امیر افتادم دوباره دلتنگش شدم اما تو فکرم این میگذشت که اون الان دیگه با انوشیا ازدواج کرده منم اگه تا ابد من صبر کنم امیر نمیاد خودم نفهمیدم چه جوری زن سامیار بشم روز بعد ساعت 9 صبح سامیار بیدارم کرد وگفت بدو هستی 5ساعت دیگه راه می افتیمپرسیدم کجا؟گفت ماه عسل که نه اول میخوام ب...
هستی4 - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
داشتم میمردم تو مرداد همون سال برای اولین بار آنوشیا رو تو یه مهمونی دیدم پوست گندمی موهاش مشکی مشکی قیافش معمولی بود از نازنین و منو الهامو سپیده یه ریزه بهتر بود آنوشیا تازه وارد 19سالگی شده بود وامیر تازه وارد25سالگی یعنی باهم 6سال اختلاف داشتند آنوشیا1سال ازم بزرگتر بود ولی خیلی خودشو میگرفت وار...
داستان شماره 130:کشاورز فقیر - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگلرفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا رادنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته وآرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورزالتماس می...
داستان شماره 129:الو؟... خونه خدا؟؟؟؟..... خدایا...... نذار بزرگ شم..... - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس:بله با کی کار داری کوچولو؟خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.بگو من میشنوم. کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...هر چی میخوای به م...
داستان شماره 128: بوسه! - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
مردی به همسرش این گونه نوشت:عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش ۱۰۰ بوسه برایت فرستادمهمسرش بعد از چند روز اینجوری جواب دادعزیزم از اینکه ۱۰۰ بوس برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم.ریز هزینه ها۱-  با شیر فروش به ۲ بوس به توافق رسیدیم۲-  معلم مدرسه بچه ها با ۷ بوس به توافق رسیدیم۳-  ...
داستان شماره 127:بی گناهان خوش شانس (طنز) - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
یه شب سه نفر برای خوش گذرونی میرن بیرون .... و حسابی مشروب میخورن و مست میکنن ... فرداش وقتی بیدار میشن توی زندان بودن ...در حالی که هیچی یادشون نمیومده اینو میفهمن که به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم شدن ....نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خ...