به مامان و بابام گفت یه خبر دارم که باور نمیکنید
یه کم پچ پچ کردند و بعد دیدم چشمای پدر و مادرم داره از حدقه در میاد
پرسیدم میشه بهم بگین چی شده؟
احسان وقتی خبرو بهم داد اصلا باورم نشد
گفت دوستم سعید تو رو دیده میخواد بیاد خواستگاریت
خواستگاری من؟
منی که همه زشت ترین دختری که تا به حال دیدن خطابش میکردن؟
من سعید رو قبلا چند بار دیده بودمش
همسن احسان بود اون زمانا 23 ساله.متولد1353
خیلی خوشتیپ و جذاب بود.
اولش فکر کردم احسان داره سر به سرم میذاره که دلمو خوش کنه
و آخرشم بگه الکی گفتم
اما احسان گفت این پنجشنبه با خونوادش میاد واسه خواستگاری.
مادر باورش نمیشد پسر همه چی تمومی مثل سعید بیاد خواستگاری من
همون روز وقتی الهه این خبرو شنید داشت میترکید.
آخه همیشه بهم میگفت اگه تا 40 سالگی یه پیرمرد کور و کچل اومد خواستگاریت اسممو عوض میکنم
اصلا روز بنجشنبه به خودم نرسیدم.
فقط لباسی که مامانم واسم خریده بود پوشیدم
وقتی اومدن از پنجره لحظه ی ورود دیدمشون
یک خواهر و یه برادر داشت. تیپشون عالی بود. ماشینشون آخر مدل. وقتی زمانش شد چای ببرم
احساس بدی داشتم بخاطر قیافم
مادر سعید کلی از سعید تعریف میکرد و میگفت پسرم فلانه بهمانه
منم هی قند تو دلم آب میشد
یه هو اون وسط الهه گفت
آقا سعید میشه توضیح بدین از چی خواهر من خوشتون اومده؟
سعید گفت از شخصیتشون.
قرار شد بریم یه گوشه حرفامونو بزنیم
اون زمانا که فقط 16 سال داشتم احساس میکردم بهترین جنتل من نصیبم شده
میگفت دوست دارم بعد ازدواج خیلی به خودت برسی
میگفت یه کم به خودت برسی خیلی خوشگل میشی
خیلی روشنفکر بود.
گفت برو دانشگاه
من زیر بار این یکی نرفتم
خلاصه به تفاهم رسیدیم
قرار شد 3 هفته بعد خواستگاری که میشد اواخر تیر ماه عقد کنیم بعدش اول شهریور عروسی.نمیدونستم سعید واقعا چرا منو میخواد
روز عقد قیافم کلی عوض شد. اصلا تو آینه خودمو نشناختم.
الهه گفت نمیدونم تو با این قیافت چطوری اینو تور کردی
اما احسان از این وصلت شاد بود
خداییش سعید خیلی جذاب و خوب بود
واسه عقد چند از همکلاسیهام اومدن.
همکلاسیهایی که همیشه بهم میمون میگفتن
همشون دنبال یه جشن بودن مهم نبود جشن خوشگلترین بچه مدرسه باشه
یا جشن من
چون جشنش حدودا مفصل بود از حسادت داشتن منفجر میشدن
به خصوص دنیا (دوستم) که از اون موقع رابطشو باهام قوی تر کرد.
جشن عقد تموم شد. سریع برگشتم خونه خودمون
تو دوران عقد دوستام بیشتر دور و برم جمع میشدن.
تا بلا خره شهریور شد و روز تولد 17 سالگیم عروسی کردم.
اون روز از پچ پچ فامیلای خودمو سعید داشتم دیوونه میشدم
فامیلای سعید میگفتن سعید چه بد سلیقه شده
فامیلای منم چشم نداشتن عروسیمو ببینن.هی میگفتن
معلوم نیست الهام این پسره رو
از کجا پیدا کرده
خدا میدونست اون موقع تو دلم چی بود
همه با کلی ذوق و شوق
لباس عروسی تنشون میکنن
منم همین طور
اما مثل همیشه قیافه ی لعنتی م همه چیزو خراب مبکردخیلی سخته یه دل داشته باشی پر آرزو
ولی بخاطر قیافت نتونی از زندگیت لذت ببری
چون عشق سعید اولین نکته مثبت زندگیم بود
فکر میکردم اینا فقط یه خواب شیرینه
.
.
.
دوستای گلم این داستان و من ننوشتم ماله یکی از خواننده هامه
دیدم ارام جون خبرش نشد داستان بعدی و بذارم که منتظر نمونین
بابت داستان قبلی هم خیلی پشیمونم نباید میذاشتمش چون واقعا خیلی نکته ی مبهم داشت
من وقتی داستانی و نمینویسم نمیتونم بگم واقعیت داره یا نه به خواننده هام اعتماد میکنم
باور کنین خیلی داستان برام فرستادین
دوست دارم بذارم اما وقتی میبینم همش انتقاد میکنین دلسرد میشم
الانم اگه این داستان و دوست ندارین دیگه نمیذارم و از این به یعد فق خودم و ارام مینویسیم
نظراتتون و بگین ممنون
از الهام جون هم میخوام بیاد واسه خواننده ها توضیح بده چه جوری تو 16سالگی دیپلم گرفته
برچسب:
نویسنده: نیما