سوال برای وبلاگ داستان عاشقانه - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:22
سلام به همه ی دوستانشرمنده برای مدتی که نبودمبچه ها یه سوالوبلاگو ببندمش یا ادامه بدم؟میشه نظراتتونو بگین؟اگه نظرا زیاد باشه ادامش میدم
بهشت و جهنم - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:22
یکی از سناتورهای معروف آمریکا، درست هنگامی که از درب سنا خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد. «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر شما...
بازگشت دوباره - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:22
سلااااااااااااااااااااام بر دوستان عزیزمیبخشید یه چند وقتی نبودمممنون از نظر های زیباتونو شرمنده از این که نتونستم جواب بدمقربان همتونمحمد
داستان کوتاه اما قشنگ - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:22
امروزم یک داستان کوتاه ، زیبا ، قشنگپیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندندپرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند . سپس به او گفتند :"باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده ...
داستانی کوتاه ، زیبا و اموزنده از سقراط - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:22
امروز هم یک داستان کوتاه و زیبا و اموزنده گذاشتم امیدوارم لذت ببرینسقراط رحمه الله علیه در حال مرگ بود . به او زهر داده بودند ، و او می خندید ! یکی از مریدانش از او پرسید:حالا وقت غصه است ،مرگ خیلی نزدیک است ، تو میخندی و چشمان ما پر از اشک است.سقراط گفت: غصه کجاست؟؟ اگر من بمیرم و کامل بمیرم ، کسی ...
داستان عاشقانه - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:22
سلام سلامامروز گفتم 1 داستان عاشقانه بذارم چون چند وقتیه از این داستانا نذاشته بودم و بازدید کننده ها هم سلیقه های متفاوتی دارن پس امروز با 1 داستان عشقی در خدمتتونیمروزی روزگاری جزیره ای بود که تمام احساسات در انجا زندگی می کردند . شادی ، غم ، دانش و همچنین سایر احساسات مانند عشق.یک روز به احساسات ...
کوچولوووووووووووووووووو - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:22
سلام دوستان عزیزامروز 1 پست متفاوت گذاشتمداستان نیستاما خیلی جالبهپیشنهاد می کنم حتما دانلود کنین و نظرتونو بگینحجمش هم زیاد نیستدانلود
کوچولوووووووووووووووو - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:22
خدایا چرا من؟ - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:22
من خودم این داستان قشنگ و فلسفی را خیلی دوست دارمتوی خیلی از لحظات زندگیم به دردم خوردهامیدوارم خوشتون بیادارتو اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون الوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد .او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش...
حقیقتی انکارناپذیر... - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
حقیقتی انکارناپذیر...
حتما بخوانید : " گفتارتان را تغییر دهید تا دنیا را تغییر دهید " - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.» روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود... او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تاب...
داستانی آموزنده با عنوان " مزاحمت برای یک خانم .... " حتما بخوانید - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
نوزده یا بیست سالم بود ، یک بار ماشین پدرم را برداشتم و با دوستم رفتیم که به اصطلاح یک دوری در خیابون بزنیم ، حس و حال جوانی و شاید هم نادانی باعث شد جلوی پای یک خانمی که کنار خیابان ایستاده بود و مقداری خرید هم کرده بود ترمز کنیم دوستم از آن خانوم خواست که سوار ماشین بشود و ایشان قبول نکرد از ما اص...
کدام مستحق تریم ؟ - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده ...
لحظه برگزیده ... آفرینش خالق هستی - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
لحظه برگزیده ... آفرینش خالق هستی
کتاب آموزش ” رزومه نویسی ” به زبانی فارسی در قالب پی دی اف - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
کتاب آموزش ” رزومه نویسی ” به زبانی فارسی در قالب پی دی اف دانلود
مادرم زیباترین نعمت خدایت است حواست باشد... - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
مادرم زیباترین نعمت خدایت است حواست باشد...فرزند عزیزم:آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویانتوانستم لباسهایم را بپوشماگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده استصبور باش و درکم کنیادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چندبار لباسهایت عوض کنمبرای سرگرمی ...
پیامک تصویری شماره یک : روابط - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
پیامک تصویری شماره یک : روابط ...منبع : سایت مردمان
و عشق اینجا معنا پیدا می کند.... - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
و عشق اینجا معنا پیدا می کند....
خیلی غم انگیز - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
اين يکي از داستان هاي عشقي، تلخ و شيرين است پسري به نام دارا در يکي از روستاهاي کوچک زندگي مي کرد.او18 سال داشت و بسيار زيبا بود.او قلبي رئوف و مهربان داشت.دارا در يکي از روزههاي پائيزي که که در مقابل خانه ي شان نشسته بود و براي زندگي آينده خود برنامه ريزي ميکرد،چشمش به دختري رعناافتاد.آن دختر اهل آ...
داستان فوق العاده زيباي به رنگ عشق - تاریخ: 1391/9/7 ساعت: 22:21
از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد ..بي تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست...چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما کسي در درونش فرياد ميزديک دنيا اما دنيا به چشمش کوچک بود...به اندازه ي تمام ثانيه هايي که با ياد او.فکر او صدا...