مادرم زیباترین نعمت خدایت است حواست باشد...

فرزند عزیزم:
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویانتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چندبار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارهاداستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمندهنکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتیمیکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصتبده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را بهمن بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهمبمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانینشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایانبرسانم
فرزند دلبندم،دوستت دارم
برچسب:
نویسنده: نیما