فکر نمیکردم سعیدهم پشتمو خالی کنه
گفت مهریتو میدم فقط دست از سرم بردار
مجبور بودم چکار میکردم؟
هفته ی بعد مونده بود پزشکی قانونی
اما یه چیزی مانع طلاقمون شد
من باردار بودم.
وقتی سعید فهمید اصلا ناراحت نشد
گفت خب به درک بعد به دنیا اومدم بچم طلاقت میدم
اما یه حرفش منو میسوزوند
میگفت محاله بذارم بچه ها دست تو باشن
گفت با اینکه بچه شاید تا 2 سالگی شاید تا 7 سالگی
میتونه پیشت باشه باید خودت بگی نمیتونم نگهش دارم
اولاش مخالفت میکردم اما گفت پس باید بچه رو بندازیش
دلم نمی اومد بچمو بکشم
گفتم باشه بچه مال تو
فکر کردم شاید بعده ها دلش به رحم بیاد
گذشت تا بچهام وقتی 19 سالگیم تموم شد به دنیا اومدن
دوقل بودن یه دختر یه پسر
خواهر و برادرهای سعیدم دوقلو بودن
اسمشونو آیدین و آیلار گذاشتیم به انتخاب سعید
بعد8 ماهگی بچه ها طلاقم داد.
به زور حضانتو ازم گرفت اما نه از طریق قانون
از طریق تهدید
من تو بیست سالگی تازه اول جوونیم شدم یه مطلقه.
1ماه بعد طلاق سعید با یکی از همکاراش ازدواج کرد اسمش سمیرا بود
ازم 1 سال کوچیکتر بود.
بعد طلاق الهه اونقدر بهم سرکوفت زد که همون 2 ماه بعد طلاقم سعی کردم از خانوادم دور شم
یه خونه جدا گرفتم.
تو مطب یه دکتر منشی شدم.
زندگیم میگذشت تا دقیقا 4 ماه بعد طلاقم با یکی آشنا شدم.
اسمش بهروز بود. مجرد بود.
همسن سعید بود.
از اولشم فهمیدم دوسم نداره.
چون 3 ماه بعد آشناییمون این یکی هم ولم کرد.
کسی که بعد شناختش عاشقش شدم.
دوباره یه سر خوردگی دیگه........
برچسب:
نویسنده: نیما