اسمش هلیا بود
طرف سامیار رفت و گفت آقای خوشگل و خوشتیپ شغلتون چیه؟
بهم بر خورد و گفتم همسرم اسم داره وفوق دکتراشو تو مهندسی عموان گرفته
سامیار گفت هلیا خانوم شما خجالت نمیکشین
هلیا به من گفت چرا همسر خوشتیپتون اینقدر خشنه خیلی عاشقش شدم
زدم در گوش هلیا .
کل فامیل از برخورد هلیا تعجب کردن.
هلیا و کیمیا که اون موقع فرانسه بود 2 تا دختر خراب تو فامیلمون بودن
اون شبم گذشت فرداش تصمیم گرفتیم چند ماه ایران بمونیم
خواستیم خونه اجاره کنیم اما مامانم هیچ رقمه اجازه نداد
چون وضع مامانم وبابام از نظر مالی خوب شده بود
خونمون دقیقا4 خواب داشت گفت یکیشو مال شما
یه روز گذاشتم با دوستای صمیمیم رفتم بیرون .
ملیکا دوست صمیمیم و فرناز و لیلاو....
من7 تا دوست صمیمی داشتم که الانم که الانه باهاشون در ارتباطم
همشون باور نمیکردن من باغیر امیر مزدوج شدم
دو هفته بعد سپیده و میثم و کیوان و کیمیا و هنگامه برگشتند سپیده خیلی عوض شده بود
خونگرم و مهربون دخترش 4 ماهه بود باران خیلی ناز بود
هنگامه که دکتراشو گرفته بود با دوست پسر 29 سالش بهزاد نامزد کرد.
کیوانم وقتی منو کنار سامیار میدید چشاش خون میشد اواسط آذر 1370 دوقلوهای الناز دنیا اومدن
آوا و آوش آوا عین الناز بود ولی آوش خیلی قشنگتر بود
صورتش عین ماه بود هنگامم عروسی کرد.
اول اسفندماه درست یه روز بعد عروسی هنگامه حالم خیلی بعد شد.
یه ماه از این حالتام میگذشت مادرم گفت شاید حامله باشی.
قلبم میریخت متنفر بودم از سامیار بچه داشته باشم
همون روز آزمایش دادم و جواب+ بود سه ماهه باردار بودم.
قرار شد 1ماه بعد تولد بچه بریم امریکا یعنی شهریور.
سامیار به خونوادش گفت برن خونمون و اتاق بچه رو اماده کنن تانا زن کاوه هم اوایل خرداد حامله شد
مرداد رسید و دخترم دنیا اومد. اسمشو گذاشتیم نفس شبیه سامیار بود
چشمای درشت ابی بینی و لب خوش فرم موهاش طلایی و فرفری که اینو به مادر من رفته بود
پوستشم مث مامانم سفید بود تولدش دقیقا یک مرداد1371 بود هر کی میدیدش عاشقش میشد
اون موقع تازه وارد 21 سالگی میشدم سوم شهریور برگشتیم آمریکا.
سارینا خواهر سامیار عاشق نفس بود
اما سیامک برادر سامیار که 4 سال از سامیار بزرگتر بود
و زنش مهدیه که همسن خودم بود دوتاشون توانایی بچه داری نداشتن و نازا بودن با من و نفس . لج بودن
نفس شده بود زندگیم اما بازم ارزوی داشتن امیر رو داشتم
اول آبان 1371 بود نزدیک سالگرد ازدواجمون و هستی 4 ماههه بود.
سامیار سرکار بود بردم هستی و بیرون که کمی هوا بخوره اومدمخونه دیدم تو کوچمون شلوغه .
رفتم ببینم چه خبره دیدم سامیار غرق خون رو تخت آمبولانسه.
گفتم چی شده پرستاره به انگلیسی گفت شما همسرشونین گفتم آره
گفتـ تسلیت میگم همون جا افتادم من عاشقش نبودم به هر حال پدر نفس بود
با تموم وجودش عاشقم بود.
نفهمیدم چی شد تا وقتی بیدار شدم خودمو رو تخت بیمارستان دیدم.
سارینا بالا سرم بود هق هق گریه میکرد نفس تو بغلش بود.
گفتم راسته سامیار رفته؟ گریه میکرد صدای مادر و پدر سامیار میومد.
سارینا نفس رو داد تو بغلم با گریه میگفت هستی نمیدونی دادشم چه جوری عاشقت بود برات میمرد
میخواست تموم دنیارو به پات بریزه ..تازه وارد 30 سال شده بود...
اشک میریختم با اینکه دوسش نداشتم...
فکر میکردم نفس چه جوری بی پدر بزرگ میشه.
از چهلم سامیار گذشت یه روز مهدیه و سیامک اومدن خونمون.
به قصد سر زدن. دم آخر مهدیه گفت فردا مهلا خواهرم میاد خونمون
میدونی که یه دختر شش ماهه داره. بذار امشب ببرمش خونمون فردا یه کم سرگرم شه گناه داره طفلی.
منم یه هو خر شدم نفس رو دادم یه ساعت میگذشت داشتم تلویزیون میدیدم که تلفن زنگ خورد
برداشتم مهدیه بود.
گفت خانوم حمق ما الان فرو دگاه...هستیم میخوایم 3تایی بریم دوردست
فرصت ندادم حرفشو تموم کنه با همون سرو وضع دربست رفتم فرودگاه.
خدا میدونه اون لحظه فقط نفسو میخواستم نه هیچ چیز .
به موقع رسیدم دم دم رفتنشون تو فرودگاه.
نفسو کشیدم و اومدم بیرون میدویدم تا یه هو ماشین زد بهمون و دیگه نفمیدم چی شد
تا به هوش اومدم رو تخت بیمارستان به دکتره گفتم نفسم دخترم کجاس
دکتره ایرانی بود گفتش شما الان حالتون خوب نیس بعدا دخترتونو میاریم
گفتم کی منو اورده همونی که به منو دخترم زده؟
گفت نه میخواین بینینشون گفتم اره چشام تار میدید حالم بد بود دستم شکسته بود .
یه مرد قد بلند اومد تو هیکلش اشنا بود صورتشو نمیشد ببینم تا اومد تو صدای دادش هوا رفت ....
.هستی خودتی؟....
وای صداش چه اشنا بود ....صدای امیر بود....باورم نمیشد چشام خوب شد گفتم امیر ...؟
گفت بخدا وقتی اووردمت صورتت پر خون بود نشناختمت.
احساس کردم دارم خواب میبینم زبونم بند اومد گفتم تو......گفت اره منم....اما گفتم همسرتون خوبن>؟
نزدیکم شد گفت کدوم همسر...من ازدواج نکردم...انوشیا تا وارد آلمان شدیم منو ول کرد و رفت.
منم 2 ماه اونجا موندم و اومدم امریکا همین جا...دخترت بود؟
گفتم آره کجاس ؟
گفت شوهرت کیه؟ ببین من از وقتی انوشیا ولم کرد فهمیدم عاشقتم ولی حیف دیره
گفتم دخترم کو......اشکش ریخت و گفت متاسفم والی...ا
ز هوش رفتم به هوش اومدم دادشتم میمرده خیلی سخته دخترت از دست بدی
اون اشغالی که بهمون زده بود در رفته بود دو هفته عینهو مجسمه ها بودم....
امیر منو برد خونش ....
کمی از بودن امیر اروم میشدم 1 ماه بعد با هم تو امریکا عقد کردیم
اما افسردگی گرفتم بخاطر نفس بهم قول یه زندگی رویایی داد
برگشتیم ایران همه تعجب کردن ار مرگ سامیار و نفس هم از تجرد امیر.
با هم تو 13اردیبهشت1372 عروسی. خیلی خوشبخت شدم
اما یه دختر میحواستم تا دوباره شاداب بشم تو تیر ماه 1373 دختر اولم نفس متولد شد
خیلی خوشگل بود خیلی.
پسر اولم نفرت متولد شهریور 1378 دختر آخرم نفیسه هم تو اول بهمن 1380 دنیا اومد
و نیما آخرین فرزندمون یازدهم مرداد 84
الان خیلی خوشبختم...آوش و نفس رو واسه هم نشون کردیم.
هومن بردارم الان سی سالشه همسرش شیلا 24 سالس.
یه دوقلو 3ساله دارن یاسمن و یاسین
خلاصه خیلی خوشبختم با اینکه 40 سالمه احساس یه 20 ساله رو دارم ......
نظرتون راجع زندگیم چی بود؟
http://hasti1351-4.blogfa.com/
این ادرس وب هستی جانه
داستانش تموم شد
اگه کسی سوال در مورد داستانش یا زندگی داره از خودش بپرسه
چون واقعا من هیچی از زندگیش نمیتونم که بخوام جوابتونو بدم
از امشب داستان جدیدمو میذارم
تو این ادرس
rahaesf6.blogfa.com
ارام جان هم از فردا داستان جدیدشو همین جا میذاره
از همتون ممنونم که تنهامون نمیذارین
دوستتون دارم رها
برچسب:
نویسنده: نیما