تا اسفند همون سال برادرم احسان عاشق شد.
عاشق یه دختر جنوب شهری.
مادرم وقتی فهمید داشت میمرد
به هیچ قیمتی نذاشتن حتی با هم حرف بزنن.
دختر دایی یکی از دوستاش بود
احسان خیلی با من درد دل میکرد.
اسم دختره لیلا بود. 18 سالش بود. پدرش خونه های مردم رو تمیز میکرد.
مادرش فلج بود
احسان میگفت یا لیلا یا هیچکس.
از اون طرف سعید هر روز ازم ایراد میگرفت میگفت چرا اینقدر ساده میگردی؟
اینجوری شد که یه خورده یاد گرفتم میرم بیرون تیپ بزنم.
میخواستم سعید بخاطر سادگی ظاهریم سر و گوشش نجنبه واسه همین تیپم شد بیست بیست.
ولی قیافم همون زشتی رو داشتم.
چیزی که تو زندگیم رویاهامو تخریب میکرد
همه چی آروم بود غیر احسان که بخاطر لیلا افسردگی گرفت
دانشگاه نمیرفت شده بود مرده ی متحرک
به همین دلیل پدر و مادرم راضی شدند و برادرم در تیر سال بعد داماد شد.
البته پدر و مادرم خیلی لیلا رو تحقیر میکردند
همش بهش میگفتن دختره ی غربتی
لیلا خیلی دختر پاک و مهربونی بود.
به نظرم لیاقتش نبود که پدر و مادرم اینقدر حقیرش کنن.
با هم خیلی صمیمی شدیم چون اون فقط 1 سال از من بزرگتر بود
تا تو اولین سالگرد ازدواجم.با بد اخلاقی ها و داد و فریاد های سعید مواجه شدم.
تو شهریور چون 18 سالم کامل شد خواستم برم رانندگی یاد بگیرم
کلی داد و فریاد کشید که: چی ؟ زن من بره رانندگی یاد بگیره؟
سر هر چی بهونه میگرفت
منم تحمل میکردم چون واقعا دوسش داشتم
دوستای خوبم واسه ی خوندن داستان حباب های طلایی به این وبم تشریف بیارین
برچسب:
نویسنده: نیما