بچش هم اوایل مرداد دنیا می اومد.
روز یه روز سعید دیر تر می اومد خونه
یه کم بهش شک کردم اما چون از چیزی مطمئن نبودم به روش نمیاوردم.
گفتم شاید اشتباه کنم.بلاخره پسر الهه و فرشاد دنیا اومد.
اسمش رو پویا گذاشتن.
سعید ممکن بود بعضی وقتها ساعت 1 شب بیاد خونه. یه شب اومد .
دیگه طاقتم تموم شده بود. گفتم سعید چرا اینقدر دیر میای؟
مگه من زنت نیستم؟ نمیگی از ساعت 9 صبح میری تا 1 شب من تنهام؟
همون موقع شد که داد و هوار راه انداخت.
میگفت: تو هم نمیگی من با این قیافت اومدم تورو گرفت چه خیری در حقت انجام دادم؟
بابا خسته شدم ازت الهام...
میدونی الان که می بینم تو زن رویاهای من نیستی.
اصلا تو چی داری؟قیافه داری؟ هیکل داری؟ اخلاق داری؟
چی داری که من دلم بهت خوش باشه؟
میدونی من میتونستم یه دختری رو بگیرم که یکم قیافه داشته باشه یه کم شخصیت داشته باشه؟
دیگه طاقت حرفاشو نداشتم.
زدم زیر گریه.
گفتم :بگو.بازم بگو.تو زندگیم تنها دلخوشیم تو بودی
فکر میکردم یه ذره دوستم داری.
فکر میکردم یکی پیدا شده منو بفهمه واسم ارزش داشته باشه .
یکی هست که امیدم به اون باشه
یه کم پشتمه
از بچگی همه تو سری میزدن بهم همه
خواهرم برادرم دوستام فامیل
تو هم بزن. مگه تو با اونا فرقی داری؟
سعید گفت: نمیخوای تحقیر بشی کسی زورت نکرده با من زندگی کنی
میخوای فردا میریم کارای طلاقمونو انجام میدیم.
باورم نمیشد
*********************
پی نوشت آرام:
اول از همه از رها جون عذرمیخوام که وسط داستانش اینو نوشتم.
چندروزیه مشکلی برام پیش اومده و نمیتونم پست بذارم.
برای همین رهاجان باز زحمت کشیدن یه داستان دیگه گذاشتن.
اولاز همه بگم مدت نظرسنجی داستان فرهاد و سهیلا رو به پایانه.من برایهرنظرسنجی یه مدتی رو مشخص می کنم بعد اونو برمیدارم.اگه کسی شرکت نکرده ودوست داره شرکت کنه میتونه به گوشه وب بره بالای خبرنامه نظرسنجی رومیبینه و رای بده.
دوم اینکه قرار شده من و رهاجون یه کم استراحت کنیم.البته الان هم من تو استراحتم.ولی خب...
عید نزدیکه و رها مهمون داره.شاید هم بخواد بره مسافرت.
منم میرم شمال...
از زمان تمام شدن داستان الهام تا روز هفتم یا هشتم فروردین با اجازتون وب خاموشه.یعنی داستان نمیذاریم.
بعدش من میام با داستان زندگی خودم.اینجوری شما هم که میخواهید برید مسافرت یا دیدوبازدید انجام بدید از داستان عقب نمیمونید.
سبز باشید
برچسب:
نویسنده: نیما