همون موقع دویاره یاد امیر افتادم دوباره دلتنگش شدم اما تو فکرم این میگذشت که اون الان دیگه با انوشیا ازدواج کرده منم اگه تا ابد من صبر کنم امیر نمیاد
خودم نفهمیدم چه جوری زن سامیار بشم
روز بعد ساعت 9 صبح سامیار بیدارم کرد وگفت بدو هستی 5ساعت دیگه راه می افتیم
پرسیدم کجا؟
گفت ماه عسل که نه اول میخوام ببرمت ایران بعد میریم انتالیا
شاخ در آوردم
پرسیدم من که لوازممو ......نذاشت ادامه بدم
گفت من کاراتو کردم بدو منم دلم واسه زادگاهم تنگ شده (2تامون ایران دنیا اومده بودیم سامیار از17 سالگی اومده بود آمریکا قبلش ایران بود
ساعت سه بعد از ظهر هواپیما بلند شد
تو هواپیما بهش گفتم آخه سامیار مامان بابام فقط میدونن دیروز عروسیمون بوده نمیدونن میریم اونجا
گفت سورپرایزشون میکنیم.
یه ساعت گذشت یه هو سامیار گفت هنوز عاشق امیری؟
کوپ کردم اون اصلا امیرو نمیشناخت
یعنی من اینجوری فکر میکردم
گفتم سامیار دیوونه شدی امیر کیه؟
گفت آقای امیر پارسا پسر دخترعموت 2سال ازم کوچیکتره
گفتم از کجا این اراجیفو میگی؟
گفت دفتر خاطراتت
گفتم تو غلط کردی تو دفتر خاطراتمو خوندی
گفت عزیزم الان دیگه شوهرتم مهم نیس من مطمئنم قضیه امیر یه بچگی بوده
گفتم تو هم از این بچگیها کردی؟
گفت خودت میدونی که نه
فهمد رفته المان
دیگه اونم میدونست
ولی باورش شد که عاشق امیر نیستم
ولی خودم نمیدونم چرا زنش شدم با وجود اون قیافه خوبش و قد بلند و هیکل مناسبش بازم ازش حالم بهم میخورد. بعضی لحظه ها آرزوی مرگشو میکردم
رسیدیم ایران به مامانم زنگ زدم
عاطفه مامانم گفت بله گفتم سلام مامان منم هستی
گفت سلام مامان قربونت بره چطوری عروس خانوم
گفتم مرسی ما الان ایرانیم
باورش نشد
ولی گفتم شب میایم اونجا و کم کم باورش شد
وقتی رسیدیم ایران ساعت10 صبح بود
ساعت7 شب رفتیم خونه مامانم دیدم همه ی فامیلو دعوت کرده خونمون
هومن داداشم تازه وارد 11سالگی شده بود
کل فامیل از طرز نگاهشون معلوم بود خیلی خیلی از رفتار و تیپ و قیافه سامیار خوششون اومده
همه باهام خوب و گرم بودن
بخصوص تانیا زن کاوه پسرعموم
که یه پسر 3 ماه بانمک داشت اسمش پرهام بود
خودش تو 22 سال بود و کاوه تو 28
بهم گفت سامیار خیلی خوب و اقاست قدرشو میدونی؟
گفتم نکنه من لایقش نیستم؟
گفت نه عزیزم میگم قدرشو بدون همچین مردایی کمه
گفتم تو چی از پسرعموی ما راضی هستی ؟
گفت آره الان خیلی راضیم اما اولش مثل تو بودم عاشق کس دیگه
اما امیر وقتی پاشو از ایران گذاشته بیرون فقط 2 یا 3 بار زنگ زده تازه نگفته کی عقد کرده یا کجا اصلا راجع عروسیش حرفی نرده فقط گفته حالم خوبه زنده ام همین
کنجکاو شدمو پرسیدم قبل کاوه کی رو میخواستی
تانیا گفت اسمش سجاد بود همسایمون الان باید تو 29 سال باشه از وقتی وارد
هیفده سالگی شدم میشناختمش 2سال قبل ازدواجم با کاوه
از نگاهای اول عاشقش شدم .همون تو17سالگیم کاوه که پسر دوست مامانم بود اومد خواستگاریم
رفتم بهش گفتم دوسش دارم
جواب کاوه رو نمیدادم مامانم میگفت درست تموم شد جوابشونو میدم
باهاش دوست شدم خیلی پوادار بودن ولی قصدمن پول نبود
تا 8 ماه قبل ازدواجم تو خیابون با یه دختر 12 ساله بیریخت دیدمش
گفت به من دیگه نمیخوامت گفتم چرا گفت ازت خسته شدم
بیشتر از 2ماه کارم گریه بود تا دیگه کم کم بیخیالش شدم و مهر کاوه به دلم نشست الان که فکر میکنم میبینم چه قدر بی منطق احساسمو 2 سال واسه چه
آدمی به باد دادم
گفتم حالا دیگه دوسش نداری
گفت از وقتی زن کاوه شدم حالم ازش بهم میخوره و عاشق کاوه ام
گفت راستی میدونی دختر عموت سپیده کجاس؟
گفتم نه اینجا که ندیدمش
گفت 1 سال پیش با شوهرش میثم رفتن فرانسه .تازه یه دخترم داره
2 هفته از پرهام بزرگتره اسمشو گذاشتن باران
پرسیدم میاد ایران
گفت 2 هفته دیگه با کیوان وکیمیا میان ایران برای همیشه
گفتم وا؟ خواهر شوهر و برادر شوهر تو اونجا چکار میکنن؟
گفت کیمیا که رفته خوشگذرونی تازه دیپلمشو گرفته ولی قصد نداره بره دانشگاه خیلی اوضاش بد شده
کیوان هم که بعد رفتنت فهمیدیم عاشقت بوده نمیتونسته ایران بمونه
باورم نمیشد
کیوان برادر کاوه و کیمیا بود 1هفته از امیر کوچکتر بود فقط
خیلی خوشگل خوش تیپ و قد بلند و خوش هیکل بود
غزاله ادامه داد هنگامه هم با اونا رفته با اونام بر میگرده
......
هنگامه دختر عمه زهره م بود که تو 22 سالگی بود و فوق لیسانسشو گرفته بود
عمو زهیرم که بزرگترین عموم بو دستش از کار افتاده بود.الان که حدودا12 سال از مرگش میگذره وی باز خیلی دوستش داشتم
الناز که اون موقع تو29سال بود حامله بود
اومد گفت ببین این اقا سامیار چه تعریفی ازت میکنه دختر!
خندیدم گفتم بچت دختره یا پسر؟
گفت دوقلو همون که میخواستم
گفت پرستو (دختر عمو طاهر )حاملس 7 ماه تا تو رفتی خارج این پسره رو که بغلشه رو تور کرد.
گفتم اسمش چیه گفت سهیل 5 سال اختلاف دارن 25 سالشه
اما خواهرش پریا با اینکه بزرگتره تازه یه ماه پیش نامزد کرد
یه قسمت دیگه از داستان هستی مونده
بعد ارام جان یه داستان جدید میذاره منم تو اون وبم یه داستان دیگه رو شروع میکنم
از همتون ممنونم که تحملمون میکنین
دوستتون دارم رها
برچسب:
نویسنده: نیما
تاريخ: سه
شنبه
7 آذر
1391 ساعت: 22:21