بچه آخر خانواده یه برادر دارم که از خودم 7 سال بزرگتره به نام احسان
خواهرم هم الهه ازم3 سال بزرگتر بود
از بچگی بخاطر زشت بودن تحقیر میشدم
بخصوص توسط خواهرم
من آزادی های فراوانی که مادرم به الهه میداد.. حتی یه ذرشم به من نمیداد
لبام فوق باریک بینی ده برابر یه دماغ معمولی چشم ریز.موهام مشکی و به قدری کم پشت بود که پوست سرم معلوم بود.چاق و خپل ......
خواهرم و برادرم خیلی خوشگل بودن .بخاطر این مسئله یه بار از مادرم پرسیدم نکنه بچه ی شما نیستم؟
اول خندید و گفت تو به خالت رفتی.
عکسشو نشونم داد گفت وقتی 11 ساله بوده مرده.
الان که به فکر های بچگیم فکر میکنم به خودم میخندم
همیشه دوستام قیافمو مسخره میکردن و میگفتن تا عمر داری کسی نمیاد تورو بگیره
منم هر چقدر سعی میکردم به هم کلاسیهام نزدیک شم فقط ناکام میشدم
وضع پولیمون بد نبود. خوب بود
تا وقتی من 15 سالم بود و الهه 18 ساله با فرشاد که پسرعمه مون23 سالمون بود ازدواج کرد.بهش حسودیم میشد چون فرشاد هم خیلی خوشتیپ و خوب بود.
همیشه تو این حسرت بودم که یکی ازم تعریف کنه و بهم اعتماد به نفس بده.
یه کم منو بفهمه و بدونه فقط آدمای جذاب انسان نیستن
بلکه آدمی مثل من ممکنه قیافه نداشته باشه
ولی قلب که داره غرور که داره
غروری که همه زیر پاهاشون بخاطر ظاهر بدم له ش کرده بودن
یعنی میتونم بگم تو دوران تحصیل یکی نبود منو بفهمه و آدم حسابم کنه
ولی وقتی 16 سالم شد دیپلممو گرفتم زندگیم تغییر کرد
برچسب:
نویسنده: نیما