خرید بک لینک
داشتم میمردم
تو مرداد همون سال برای اولین بار آنوشیا رو تو یه مهمونی دیدم
پوست گندمی موهاش مشکی مشکی قیافش معمولی بود از نازنین و منو الهامو سپیده یه ریزه بهتر بود
آنوشیا تازه وارد 19سالگی شده بود وامیر تازه وارد25سالگی یعنی باهم 6سال اختلاف داشتند
آنوشیا1سال ازم بزرگتر بود ولی خیلی خودشو میگرفت
وارد پیش دانشگاهی شدم
نمره هام خوب بود
اردیبهشت رسیدو............من تو فرودگاه کلی گریه کردم
چون قرار بود امیر واسه همیشه بره بخدا خیلی درد بدی بود
بعد رفتنش هلاک شدم
تو همون اردیبهشت یه امتحان دادم و واسه یکی از دانشگاه های آمریکا قبول شدم
پدر مادرم واسه عوض شدن روحیم و شاید اونجا ازدواج کنم توتیر ماه وقتی تازه18سالم تموم شد
و وارد19 سالگی شدم به تنهایی
رفتم امریکا کالیفرنیا
دلتنگ امیر بودم همیشه
موفقیت های درسیم خیلی بالا بود
سال بعد رفتم تو 20سال . سال1370بود
تو مرداد یه پسر خوشگل و خوش تیپ و با سواد و پولدار که فوق دکترا مهندسی عمران داشت
(منم عمران میخوندم
اسمش سامیار بود فامیلیش نصیرنیا
استادمون بود و تو 29 سالگی بود متولد1342
عاشقم شد اونم بد جور
هزارتا دختر خوشگل دنبالش بودن ولی تا اونجایی که میدونم تا قبل من با یکی هم دوست نبوده
تعجب کردم چه جور همچین پسری عاشق من شده
من خدایی خیلی زشت و بدهیکل بودم
یه هو به سرم زد باهاش ازدواج کننم
خیلی التماسم میکرد
میخواستم از غم امیر دربیام چون میدونستم رفته دنبال زندگی خودش
مامان وبابام فهمیدن خوشحال شدن
قرار بود همین تو کالیفرنیا جشن بگیریم
من دوست داشتم پیش مامان اینام باشم ولی چون کل خونواده و فامیل سامیار اونجا بودن
دلم برای اوون عاشق بدبخت سوخت گفتتم بذار دلش خوش باشه ولی اصلا دوسش نداشتم
تو24 آبان1370جشن عروسیم برگزار شد
تو آرایشگاه تو فکر 8سالگیم بودم اینکه اولین بار احسس عاشق شدن کردم هنوز هم برای امیر میمردم
سامیار با اون پوست برنزه چشمهای درشت وآبی موی خرمایی
راحت بگم بهترین قیافه میتونست داماد رویاهای هر دختری باشه
منم با چشمهای ریز قهوه ای روشن بینی استخوانی و لب باریک احساس حقیری میکردم
تو ماشین میگفت قبل تو عاشق نشدم
راستم میگفت چون من یه بار یواشکی دفتر خاطراتشو خونده بودم و نوشته بود عاشق نیستم
ولی میدونستم ده ها دختر برای سامیار میمیرن
عروسیم عالی بود میون فامیلها دقیقا 5 دختر از17 تا22 ساله بهم بد نگاه میکردن از سامیاردلیل روو پرسیدم
گف ایناا عاشقم بودن و هستن بهت حسودی می کنن برای همین دلم لرزید
اخه حالشونو میفهمیدم خودمم عاشق امیر بودم و قشنگ میفهمیدم چه حسی دارن اون موقع
.
..
.
دوستای گلم این داستان و من ننوشتم و یه داستان کوتاهه
که هستی جان نوشته و خودشم میگه که واقعیه
از فردا شایدم امشب داستان جدیدم و میذارم
باز خبر میدم اگه داستان جدیدمو شروع کردم
ممنونم
دوستتون دارم
رها

برچسب: نویسنده: نیما تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1391 ساعت: 22:21

صفحه بندی